تبلیغات

.. نگاه ساکت باران به روی صورتم دزدانه می لغزد ولی باران نمی داند که من دریایی از دردم, به ظاهر گرچه می خندم ولی اندر سکوتی تلخ می گریم

فراق - خداوندا
فراق

MaloosIran Uploader

 نمی دانم

در این دنیای وانفسا

کدامین تکیه گه را تکیه کاه خویش سازم

نمی دانم

نمی دانم خداوندا.

در این وادی که عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد.

کدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویش سازم

نمی دانم خداوندا

به جان لاله های پاک و والایت نمی دانم

دگر سیرم  خداوندا.

دگر گیجم خداوندا

خداوندا تو راهم ده

پناهم ده

امیدم ده خداوندا.

که دیگر نا امیدم من و می دانم که نومیدی ز درگاهت گناهی بس ستمبار است

ولیکن من نمی دانم

دگر پایان پایانم.

همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد و می دانم که آخر بغض پنهانم مرا

بی جان و تن سازد

چرا پنهان کنم در دل؟

چرا با کس نمی گویم؟

چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟

همه یاران به فکر خویش و در خویشند.گهی پشت و گهی پیشند

ولی در انزوای این دل تنها.چرا یاری ندارن من.که دردم را فرو ریزد؟

دگر هنگامه ی ترکیدن این درد پنهان است

خداوندا نمی دانم

نمی دانم

و نتوانم به کس گویم

فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی من خون دل دارم.دلی بی آب و گل

دارم

به پوچی ها رسیدم من

به بی دردی رسیدم من

به این دوران نامردی رسیدم من

نمی دانم

نمی گویم

نمی جویم نمی پرسم

نمی گویند

نمی جویند

جوابی را نمی دانم

سوالی را نمی پرسند و از غم ها نمی گویند

چرا من غرق در هیچم؟

چرا بیگانه از خویشم؟

خداوندا رهایی ده

کلام آشنایی ده

خدایا آشنایم ده

خداوندا پناهم ده

امیدم ده

خدایا بترکان این غم دل را

و یا در هم شکن این سد راهم را

که دیگر خسته از خویشم

که دیگر بی پس و پیشم

فقط از ترس تنهایی

هر از گاهی چو درویشم

و صوتی زیر لب دارم

و با خود می کنم نجوای پنهانی

که شاید گیرم آرامش

ولی آن هم علاجی نیست

و درمانم فقط درمان بی دردیست

و آن هم دست پاک ذات پاکت را نیازی جاودانش هست


نوشته شده در شنبه 4 اردیبهشت 1389 توسط mastaneh نظرات | |