تبلیغات

.. نگاه ساکت باران به روی صورتم دزدانه می لغزد ولی باران نمی داند که من دریایی از دردم, به ظاهر گرچه می خندم ولی اندر سکوتی تلخ می گریم

فراق - عجب آب گل آلودی
فراق

Image and video hosting by TinyPic

ان روز که ما حسرت نان میخوردیم

سر در بر هم به زیر پر می بردیم


تا سیر شدیم جدا ز هم افتادیم

ای کاش که از گرسنگی میمردیم

برو ای آن که در اندیشه ی آزار من بودی


برو ای آن که از آزار مستان


 مست و خوشنودی


هر آن کس می کند برپای آتش را


کند در چشم خود دودی


عجب آب گل آلودی!


من از اول در این اندیشه بودم تا برم سودی


در آن اندیشه بودی تا مرا رسوا کنی


اما...


مرا خوش نام تر کردی


نکردی کم ،که افزودی


چه غوغایی به پا کردی


چه گردابی!


عجب رودی!


عجب آب گل آلودی!


اگر چه مستم اما مست باهوشم


من آن آتشفشان هستم که خاموشم

مکن هرگز فراموشم


تو خود اینگونه فرمودی


عجب آب گل آلودی!


نوشته شده در یکشنبه 8 آذر 1388 توسط mastaneh نظرات | |