تبلیغات

.. نگاه ساکت باران به روی صورتم دزدانه می لغزد ولی باران نمی داند که من دریایی از دردم, به ظاهر گرچه می خندم ولی اندر سکوتی تلخ می گریم

فراق - گله از یار دل آزار
فراق

Tinypic

...

ای گل تازه كه بویی ز وفا نیست تو را
خبر از سرزنش خار جفا نیست تو را
رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست تو را
التفاتی به اسیران بلا نیست تو را
ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تو را
با اسیر غم خود رحم چرا نیست تو را

فارغ از عاشق غمناك نمی باید بود
جان من اینهمه بی باك نمی باید بود

همچو گل چند بروی همه خندان باشی
همره غیر به گلگشته گلستان باشی
هر زمان با دگری دست به گریبان باشی
زان بیاندیش كه از كرده پشیمان باشی
جمع با جمع نباشند و پریشان باشی
یاد حیرانی ما آری و حیران باشی

ما نباشیم كه باشد كه جفای تو كشد
بی جفا باشد و صد جور برای تو كشد

شب به كاشانه اغیار نمی باید بود
غیر را شمع شب تار نمی باید بود
همه جا با همه كس یار نمی باید بود
یار اغیار دل آزار نمی باید بود
تشنه خون من زار نمی باید بود
تا بدین مرحله خونخوار نمی باید بود

من اگر كشته شوم باعث بدنامی توست
موجب شهرت بی باكی و خودكامی توست

دیگری جز تو مرا اینهمه آزار نكرد
جز تو كس در نظر خلق مرا خوار نكرد

آنچه كردی تو به من هیچ ستمكار نكرد
هیچ سنگین دل بیداد گر این كار نكرد
این ستمها دگری با من بیمار نكرد
هیچ كس این همه آزار من زار نكرد

گر ز آزردن من هست غرض مردن من
مردم... آزار مكش از پی آزردن من

جان من! سنگ دلی دل به تو دادن غلط است
بر سر راه تو چون خاك فتادن غلط است
چشم امید به روی تو گشادن غلط است
روی پر گرد بروی تو نهادن غلط است
رفتن اولاست ز كوی تو فتادن غلط است
جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است

تو نه آنی كه غم عاشق زارت باشد
چو شود خاك بر آن خاك گذارت باشد

مدتی هست كه حیرانم و تدبیری نیست
عاشق بی سر و سامانم و تد بیری نیست

از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست
خون دل رفته ز دامان تدبیری نیست
از جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست
چه توان كرد پشیمانم و تدبیری نیست

شرح درماندگی خود به كه تقریر كنم
عاجزم چارة من چیست چه تدبیركنم

مدتی شد كه در آزارم و می دانی تو
به كمند تو گرفتارم و می دانی تو
از غم عشق تو بیمارم و می دانی تو
داغ عشق تو به جان دارم و می دانی تو
خون دل از مزه می بارم و می دانی تو

از زبان تو  حدیثی نشنیدم هرگز
از تو شرمنده یك حرف نبودم هرگز

مكن آن نوع كه ازرده شوم از خویت
دست بر هم نهم و پا بكشم از كویت 
گوشه ای گیرم و من بعد نیایم سویت
نكنم بار دگر یاد قد دلجویت
دیده پوشم ز تماشای رخ نیكویت
سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت

بشنو پند و مكن قصد دل آزرده خویش
ورنه بسیار پشیمان شوی از كرده خویش

چند صبح آیم و از خاك درت شام روم
از سر كوی تو خود كام به ناكام روم
صد دعا گویم و آزرده به دشنام روم
از پیت آیم و با من نشوی رام ... روم
دور دور از تو من تیره سرانجام روم
نبود زهره كه همراه تو یك گام روم

كس چرا اینهمه سنگین دل و بدخو باشد
جان من این روشی نیست كه نیكو باشد

از چه بامن نشوی یار چه می پرهیزی
یار شو با من بیمار چه می پرهیزی
چیست مانع ز من زار چه می پرهیزی
بگشا لعل شكر بار چه می پرهیزی
حرف زن ای بت خونخوار چه می پرهیزی
نه حدیثی كنی اظهار چه می پرهیزی

كه تو را گفت به ارباب وفا حرف مزن
چین بر ابرو زن و یك بار به ما حرف نزن!

درد من كشته شمشیر بلا می داند
سوز من سوخته داغ جفا می داند
مسكنم ساكن صحرای بلا می داند
همه كس حال من بی سرو پا می داند
پاك بازم همه كس طور مرا می داند
عاشقی همچو منت نیست خدا می داند!

چاره من كن و نگذار كه بیچاره شوم
سر خود گیرم و از كوی تو آواره شوم

از سر كوی تو با دیده تر خواهم رفت
چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت
تا نظر می كنی از پیش نظر خوا هم رفت
گر نرفتم ز درت شام سحر خواهم رفت
نه كه این بار چو هر بار دگر خواهم رفت
نیست باز آمدنم باز اگر خواهم رفت

از جفای تو من زار چو رفتم رفتم
لطف كن لطف كه این بار چو رفتم رفتم

چند در كوی تو با خاك برابر باشم
چند پامال جفای تو ستمگر باشم
چند پیش تو به قدرت همه كمتر باشم
از تو چند ای بت بد كیش مكدر باشم
می روم تا به سجود بت دیگر باشم
باز اگر سجده كنم پیش تو كافر باشم

خود بگو كز تو كشم ناز و تغافل تا كی
طاقتم نیست از این بیش تحمل تا كی

سبزه دامن نسرین تو را بنده شوم
ابتدای خط مشكین تو را بنده شوم
چین بر ابرو زدن و كین تو را بنده شوم
گره ابروی پرچین تو را بنده شوم
حرف ناگفتن و تمكین تو را بنده شوم
طرز محبوبی و آیین  تو را بنده شوم

اله اله ز كه این قاعده اندوخته ای
كیست استاد تو اینها ز كه آموخته ای

اینهمه جور كه من از پی هم می بینم
زود خود را به سر كوی عدم می بینم
دیگران راحت و من اینهمه غم می بینم
همه كس خرم و من درد و الم می بینم
لطف بسیار طمع دارم و كم می بینم
هستم آزرده و بسیار ستم می بینم

خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر!
حرف آزرده درشتانه بود خرده مگیر!

آن چنان باش كه من از تو شكایت نكنم
از تو قطع طمع لطف و عنایت نكنم
پیش مردم ز جفای تو حكایت نكنم
همه جا قصه درد تو روایت نكنم
دیگر این قصه بی حد و نهایت نكنم
خویش را شهره هر شهر و ولایت نكنم...

خوش كنی خاطر وحشی به نگاهی سهل است
سوی تو گوشه چشمی ز تو گاهی سهل است...

 


نوشته شده در شنبه 6 مهر 1387 توسط mastaneh نظرات | |