تبلیغات

.. نگاه ساکت باران به روی صورتم دزدانه می لغزد ولی باران نمی داند که من دریایی از دردم, به ظاهر گرچه می خندم ولی اندر سکوتی تلخ می گریم

فراق
فراق

آمده ام که سر نهم عشق تو را به سر برم

ور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برم

آمده ام چو عقل و جان از همه دیده ها نهان

تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم

آمده که رهزنم بر سر گنج شه زنم

آمده ام که زر برم زر نبرم خبر برم

گر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکن

گر ز سرم کله برد من ز میان کمر برم

اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم

اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم

آنک ز زخم تیر او کوه شکاف می کند

پیش گشادتیر او وای اگر سپر برم

گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خود

تاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برم

آنک ز تاب روی او نور صفا به دل کشد

و آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برم

در هوس خیال او همچو خیال گشته ام

وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم

این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من

گفت بخور نمی خوری پیش کسی دگر برم


نوشته شده در یکشنبه 16 بهمن 1390 توسط mastaneh نظرات | |

Image and video hosting by TinyPic

گر عارف حق‌بینی چشم از همه بر هم زن
چون دل به یکی دادی آتش به دو عالم زن

هم چشم تماشا را بر روی نکو بگشا
هم دست تمنا را بر گیسوی پر خم زن

هم نکته وحدت را با شاهد یکتا گو
هم بانگ اناالحق را بر دار معظم زن

هم جلوه ساقی را در جام بلورین بین
هم باده بی‌غش را با ساده بی‌غم زن **

ذکر از رخ رخشانش با موسی عمران گو
حرف از لب جان‌بخشش با عیسی مریم زن **

حال دل خونین را با عاشق صادق گو
رطل می صافی را با صوفی محرم زن **

چون ساقی رندانی می با لب خندان خور
چون مطرب مستانی نی با دل خرم زن

چون آب بقا داری بر خاک سکندر ریز
چون جام به چنگ آری با یاد لب جم زن **

چون گرد حرم گشتی در خانه خدا بنشین
چون می به قدح کردی بر چشمه زمزم زن **

در پای قدح بنشین زیبا صنمی بگزین
اسباب ریا برچین کمتر ز دعا دم زن **

گر تکیه دهی وقتی، بر تخت سلیمان ده
ور پنجه زنی روزی، در پنجه رستم زن

گر دردی ازو بردی، صد خنده به درمان کن
ور زخمی ازو بردی، صد طعنه به مرهم زن

یا پای شقاوت را بر تارک شیطان نه
یا کوس سعادت را بر عرش مکرم زن **

یا کحل ثوابت را در چشم ملایک کش
یا برق گناهت را بر خرمن آدم زن **

یا خازن جنت شو، گلهای بهشتی چین
یا مالک دوزخ شو، درهای جهنم زن **

یا بنده عقبا شو، یا خواجه دنیا شو
یا ساز عروسی کن، یا حلقه ماتم زن **

زاهد سخن تقوا بسیار مگو با ما
دم درکش ازین معنی، یعنی که نفس کم زن **

گر دامن پاکت را آلوده به خون خواهد
انگشت قبولت را بر دیده پر نم زن **

گر همدمی او را پیوسته طمع داری
هم اشک پیاپی ریز، هم آه دمادم زن **

سلطانی اگر خواهی، درویش مجرد شو
نه رشته به گوهر کش، نه سکه به درهم زن **

چون خاتم کارت را بر دست اجل دادند
نه تاج به تارک نه، نه دست به خاتم زن **

تا چند فروغی را مجروح توان دیدن
یا مرهم زخمی کن، یا ضربت محکم زن **

*******************************************************
مغنی کجایی نوایت کجاست
نوای خوش جانفزایت کجاست

مغنی از آن پرده نقشی بیار
ببین تا چه گفت از درون پرده‌دار

چنان برکش آواز خنیاگری
که ناهید چنگی به رقص آوری




نوشته شده در چهارشنبه 28 دی 1390 توسط mastaneh نظرات | |

Image and video hosting by TinyPic

با حس عجیبی با حال غریبی دلم تنگته

پر از عشق و عادت بدون حسادت دلم تنگته

گله بی گلایه بدون کنایه دلم تنگته

پر از فکر رنگی یه جور قشنگی دلم تنگته

تو جایی که هیشکی واسه هیشکی نیست و

همه دل پریشه

دلم تنگ تنگه واسه خاطراتت که کهنه نمیشن

دلم تنگ تنگه برای یه لحظه کنار تو بودن

یه شب شد هزار شب که خاموش و خوابن چراغای روشن

من دلشکسته با این فکر خسته دلم تنگته

با چشمای نمناک تر و ابری و پاک دلم تنگته

ببین که چه ساده بدون اراده دلم تنگته

مثل این ترانه چقدر عاشقانه دلم تنگته

دلم تنگته

یه شب شد هزار شب که دل غنچه ما قرار بود وا شه

تو که نیستی که دنیا به سازم نرقصه به کامم نباشه

چقدر منتظر شم که شاید از این عشق سراغی بگیری

کجا کی کدوم روز من و با تمام دلت می پذیری

من دلشکسته با این فکر خسته دلم تنگته

با چشمای نمناک تر و ابری و پاک دلم تنگته

ببین که چه ساده بدون اراده دلم تنگته

ببین که چه ساده بدون اراده دلم تنگته

مثل این ترانه چقدر عاشقانه دلم تنگته

دلم تنگته


نوشته شده در دوشنبه 26 دی 1390 توسط mastaneh نظرات | |

 Image and video hosting by TinyPic

پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند

بلبل شوقم هوای نغمه خوانی می کند

همتم تا میرود ساز غزل گیرد به دست

طاقتم اظهار عجزو نا توانی می کند

بلبلی در سینه می نالد هنوزم کاین چمن

با خزان هم آشتی و گل فشانی می کند

ما به داغ عشقبازیها نشستیم و هنوز

چشم پروین همچنان چشمک پرانی می کند

نای ما خاموش ولی این زهره شیطان هنوز

با همان شور و نوا دارد شبانی می کند

گر زمین دود هوا گردد همانا، آسمان

با همین نخوت که دارد آسمانی می کند

سالها شد رفته دمسازم زدست اما هنوز

در درونم زنده است و زندگانی می کند

با همه نسیان تو گویی کز پی آزار من

خاطرم با خاطرات خود تبانی می کند

بی ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی

چون بهاران می رسد با من خزانی می کند

طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند

آنچه گردون می کند با ما نهانی می کند

می رسد قرنی به پایان و سپهر بایگان

دفتر دوران ما هم بایگانی می کند

"شهریارا" گو دل از ما مهربانان نشکنید

ورنه قاضی در قضا نامهربانی می کند


نوشته شده در چهارشنبه 21 دی 1390 توسط mastaneh نظرات | |

سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم
رنگ رخساره خبر می‌دهد از حال نهانم
گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم
بازگویم که عیانست چه حاجت به بیانم
هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه خاطر
که به دیدار تو شغلست و فراغ از دو جهانم
گر چنانست که روزی من مسکین گدا را
به در غیر ببینی ز در خویش برانم
من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم
نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم
گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن
که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم
نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت
دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم
من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم
که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم
درم از دیده چکانست به یاد لب لعلت
نگهی باز به من کن که بسی در بچکانم
سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم
که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم


نوشته شده در جمعه 25 آذر 1390 توسط mastaneh نظرات | |

 

ای جگر گوشه کیست دمسازت

با جگر حرف میزند سازت


تارو پودم در اهتزاز آرد

سیم ساز ترانه پردازت


حیف نای فرشتگانم نیست

تا کنم ساز دل هم آوازت


وای ازین مرغ عاشق زخمی

که بنالد به زخمه سازت


چون من ای مرغ عالم ملکوت

کی شکسته است بال پروازت


شور فرهاد و عشوه شیرین

زنده کردی به شور و شهنازت


نازنینا نیازمند توام

عمر اگر بود می کشم نازت


سوز و سازت به اشک من ماند

که کشد پرده از رخ رازت


گاهی از لطف سرفرازم کن

شکر سرو قد سرافرازت


شهریار این نه شعر حافظ بود

که به سرزد هوای شیرازت


نوشته شده در چهارشنبه 4 آبان 1390 توسط mastaneh نظرات | |

اگر مهربان باشید، آدمها شما را به خود شیرینی متهم می کنند! اما

شما همچنان مهربان بمانید.

 

اگر با دیگران رو راست باشید. دیگران شما را فریب خواهند داد!

 

با این وجود چون آب زلال و صادق بمانید.

 

اگر شما برای زندگی بهتر تلاش کنید، دیگران برچسب حرص و

 

طمع به شما خواهند زد .

 

اما شما سخت کوشانه به جلو روید.

 

اگر امید به دیگران ارزانی دارید شما را خوش خیال می پندارند .

 

اما شما چون فانوس به شب های تار بی امیدی بتابید .

 

اگر به شادی و آرامی برسید، دیگران حسادت می کنند!

 

با این وجود شادمانی کنید. و شادی هایتان را تقسیم کنید.

 

خوبی های امروزتان را فردا فراموش می کنند!

 

اما شما همچنان خوب بمانید و خوبی کنید

 

وقتی شما چشمان خود را به اشتباه و ضعف دیگران می بندید

 

دیگران ممکن است شما را ساده لوح بپندارند!

 

اما همچنان از کنار اشتباه دیگران بگذرید.

 

اگر شما عاشق باشید، دیگران شما را دیوانه و مجنون خطاب

 

خواهند کرد.

 

اما شما همچنان عاشق بمانید و به این موهبت ببالید

 

سنجش های دیگران و قضاوتهای آنان مهم نیست!

 

تنها داوری و قضاوت خدا مهم است.

 

خداوندی که همه چیز را می بیند و می شنود

 

و همه به سوی او بازخواهیم گشت.

منتسب به معلم شهید دکتر علی شریعتی


نوشته شده در جمعه 15 مهر 1390 توسط mastaneh نظرات | |

Image and video hosting by TinyPic

چون شبنم که هر سحر در گلشن با مستی به بستر گل خفته

چشمانش به زیر گیسو هرشب چون نرگس که پای سنبل خفته

دو دیده ی سبزش چو موج دریایی

نگه نگو هر دم خروش وغوغایی

او ز مستی همه شب به خواب نازی که مگو

من و دل دیده بر او به سوز وسازی که مگو

او ز مستی همه شب به خواب نازی که مگو

من و دل دیده بر او به سوز وسازی که مگو

می ترسم سیده دم چون آید دودیده را بگشاید مرا نبیند

گر بیند به دیده ی بیدارم نگاه قهر آمیزی روا نبیند

چه کنم پرسد اگر چه کاره ای یا چه کسی؟

از این سخن چه کنم

چه کنم

توبدان یا رب که مرا کشد این غم دل که چه بشنیدم


نوشته شده در دوشنبه 14 شهریور 1390 توسط mastaneh نظرات | |

Image and video hosting by TinyPic

دل من دیر زمانی ست که می پندارد:

« دوستی » نیز گلی ست

مثل نیلوفر و ناز ،

ساقه ترد ظریفی دارد

بی گمان سنگدل است آن که روا می دارد

جان این ساقه نازک را

-دانسته-

بیازارد!

در زمینی که ضمیر من و توست

از نخستین دیدار،

هر سخن ، هر رفتار،

دانه هایی ست که می افشانیم

برگ و باری ست که می رویانیم

آب و خورشید و نسیمش « مهر » است .

گر بدان گونه که بایست به بار آید

زندگی را به دل انگیزترین چهره بیاراید

آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف

که تمنای وجودت همه او باشد و بس

بی نیازت سازد ، از همه چیز و همه کس

زندگی ، گرمی دل های به هم پیوسته ست

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است

در ضمیرت اگر این گل ندمیده ست هنوز

عطر جان پرور عشق

گر به صحرای نهادت نوزیده ست هنوز

دانه ها را باید از نو کاشت

آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان

خرج می باید کرد

رنج می باید برد

دوست می باید داشت

با نگاهی که در آن شوق بر آرد فریاد

با سلامی که در آن نور ببارد لبخند

دست یکدیگر را

بفشاریم به مهر

جام دل هامان را

مالامال از یاری ، غمخواری

بسپاریم به هم

بسراییم به آواز بلند

- شادی روح تو!

ای دیده به دیدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه ، عطر افشان

گلباران باد


نوشته شده در سه شنبه 25 مرداد 1390 توسط mastaneh نظرات | |

Image and video hosting by TinyPic 

من دل به غم تو بسته دارم ای دوست

  درد تو به جان خسته دارم ای دوست

گفتی که به دل شکستگان نزدیکم

من نیز دلی شکسته دارم ای دوست

راه تو به هر قدم که پویند خوش است
 

وصل تو به هر سبب که جویند خوش است

روی تو به هر دیده که بینند نیکوست

نام تو به هر زبان که گویند خوش است

مجنون و پریشان توام  دستم گیر

چون دانی که از آن توام دستم گیر

هر بی سرو پایی دستگیری دارد

من بی  سر و  سامان  توام

 دستم گیر دستم گیر  دستم گیر

ای دوست  قبولم کن و جانم بستان

مستم کن و از هر دو جهانم بستان

با  هر  چه  دلم  قرار گیرد   بی تو

 آتش  به من اندر زن  و آنم بستان

کارم به یکی طرفه نگار افتاد و

 گرداد من شکسته دادو

ورنه من و عشق هر چه بادا باد

ای روی تو مهر عالم ارای همه

وصل تو شب و روز تمنای همه

گر با دگران به ز منی وای به من 

گر با همه کس همچومنی وای همه

 


نوشته شده در پنجشنبه 23 تیر 1390 توسط mastaneh نظرات | |